تبليغاتX
رویای کانادا
شما:اسم دختر كوچولو رو چي گذاشتي؟

من:ميگم

عقل ومنطق :خوب بابا تو همون پست قبلي ميگفتي ديگه  براي چي مردمو منتظر ميزاري

وجدانم: آخه ميخواستم يه حالت سورپرايزم داشته باشه ديگه .

شما:خوب حالا بابا كشتي مارو همچينم كه فكر ميكني مهم نيست .ميگي بگو نميگي .....

من :الان ميگم . اسم دخترمو به پيشنهاد يكي از دوستان گذاشتم " هانا" . نميدونم معنيشو ميدونين يا نه . يه اسم اصيل ايراني ( مال دوره مادهاست) . به معني روشنايي روز . خودم كه خيلي از اين اسم خوشم اومد . همين جا از همه دوستاني كه پيشنهاد اسم دادن تشكر ميكنم . حيف كه مجبوربودم يه اسم انتخاب كنم .بيشتر اسمها قشنگ بودن.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

۱-دختر کوچولوی ما روز سه شنبه از بیمارستان مرخص شد.حالش خوبه . فقط دکترا یه عیب دیگه گذاشتن روش اونم اینه که میگن پای چپش از لگن دررفتگی داره . اگه کسی در این مورد اطلاعاتی داره حتما لطف کنه و بگه.

۲-از همه دوستانی که تجربیات مفیدشونو در اختیار من گذاشتن وهمه عزیزانی که با نظرات مثبتشون موجب دلگرمی ما شدن تشکر میکنم امیدوارم که هر جا هستید موفق و پیروز باشید.

۳- همون روز سه شنبه ظهر رفتم اداره ثبت احوال شمیرانات و شناسنامه دخترمو گرفتم . شناسنامه های جدید خیلی تغییر کرده .

تابعد...

+ نوشته شده در  جمعه 15 آبان1388ساعت 3:2 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

۱-الان که اینو مینویسم ساعت ۳۰/ ۹ شبه . الان که از بیمارستان اومدم بهم خبر دادن که بعدازظهر که از بچه آزمایش خون گرفتن ( طفلی بچمو سوراخ سوراخ کردن . همینجا آرزو میکنم گذر هیچکدومتون به اینجور جاها نیفته ) شدت زردیش کم شده وبه ۱۶ رسیده امیدوارم تا صبح بره زیر ۱۲ تا مرخص بشه . بایکی از دوستام صحبت کردم میگفت که بچش ۴۰ روز بیمارستان موند ولی زردیش از ۱۳ کمتر نشد که نشد آخرش خودشون بردن خونه و بهش آب هندونه جوشیده شده و آب لیمو شیرین  و شیر خشک دادن سریع اومده پایین .منم دویدم رفتم ایناروخریدم یواشکی دادم به خانومم که همونجا بده به بچه بلکم بیاد پایین . از اینطرف دختر بزرگمم بهونه مادرشو میگیره الانم با بدبختی خوابوندیمش .

۲- اینارو اینجا مینویسم که تو اینترنت بمونه تا یه روزی که دخترم بزرگ شدو اینجا رو خوند بدونه چه به روز ما اورده تا بزرگ شده ووقتی که فوت کردم حداقل هفته ای یه باربیادسرخاک باباش و  یادی ازش بکنه . ( نامردا حداقل یه خدا نکنه ای بلا بدوری چیزی بگین من اصلا انتظار ندارم به خاطر فوت من سروصورتتونو چنگ بندازینو خونی مالی کنین )

تابعد.....

پی نوشت: الان ساعت سه بعداز ظهر که خبر دادن آزمایش امروز نشون میده شدت زردی بچه تا ۱۲ اومده پایین .دکترشم امیدواری داده که تا فردا بره زیر ۱۲ و مرخص بشه و خلاص شیم .هم خوشحالم هم امیدوار . دختر بزرگم خیلی داره اذیت میکنه آخه سابقه نداشته سه روز مادرشو نبینه . یه جورایی شک ندارم که علت پایین اومدن زردی استفاده از همون داروهای سنتی و گیاهی خودمونه . حالا بماند که دکترش گذاشته به حساب خودش . اگه قرار بود با دستگاه بیاد پایین پس چرافردای شب اول رفت بالاتر .حقیقتش من خودم اصلا اعتقادی به این دکترا ندارم(حداقل توی ایران که اینجوریه یه جورایی اول کار یه عیبی روی یارو میذارن بعد میگن بیا مطبم وقت بگیر عملت کنم همش هم به خاطر پوله من شاید ۱۰ مورد اینجوری دیدم البته دکتر باوجدان هم داریم ولی توی هزار تا شاید یکی دو تا پیدا شن) وتا اونجایی  که بتونم با داروهای گیاهی نیازمو برطرف کردم و میکنم .شما رو نمیدونم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 10:4 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

خیلی وقته که چیزی ننوشتم نه فکر کنین که نوشتنم نمیاد خوبم میاد ولی زمانشو ندارم . الان هم قاچاقی اومدم کافی نت که بگم دختر دوم ما روز پنجم ابان به دنیا اومد . فعلا درگیریم . از دیشب هم که بیمارستان بستریه . چونکه دیروز بردیم دکترش گفت که زردی داره وشدتش بالاست(۱۷.۴بود)  اگه سریعا بستریش نکنین وبره بالای ۲۰ باید خونشو عوض کنین . مادرش هم که ازدیروز مثل ابربهار داره اشک میریزه .لطف کنین برامون دعاکنین.

درضمن دنبال یه اسم خوشگل ایرانی میگردم . پیشنهاد بدین.مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آبان1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

۱-روزهاي اول مهر آدمو ياد دوران بچگي خودش ميندازه . يادش بخير ما كه از اون روزها چيزي غير از توپ و تانك و بمبارانهاي صدام..... يادمون نيست شما رو نميدونم . يادم مياد سال اول ابتدايي كه بودم يه معلم خيلي بد اخلاقي داشتيم كه نگو . همه دانش آموزها ازش ميترسن. كلاسمو نو به دو رديف تقسيم كرده بود . يكي رديف تنبلها يكي ام رديف زرنگها . خلاصه اون سال خيلي سخت گذشت براي ما . هنوزم قيافش يادم ميفته ميترسم . تو وبلاگ يكي از دوستان چند تا عكس از كتابهاي اون موقع رو ديدم كلا خاطرات بچگيم برام تداعي شد. اينم نقل قول يكي از دوستان وبلاگي:

"ماها مقصر نيستيم چونكه نمی‌دونستيم زندگی‌، چهره‌ی ديگه‌ايی هم داره. توی اون كلاس‌های تنگی كه كيپ هم می‌شستيم و هنوز مثل الان ميز و نيمكت و مدرسه‌ی پولدار و بی‌پول‌ها از هم جدا نشده بود، هيچ معلمی بهمون نگفت زندگی واقعی يه جور ديگه است. كاش ميشد كه همين روز اول مهر می‌رفتيم و يقه‌ی معلم كلاس اول‌مون رو می‌گرفتيم كه بهمون نگفت دروغ يعنی چی. خيانت يعنی چی. پستی و رذلی يعنی چی. هی برامون از انار و باران و بادام و سارا گفت و ما هم كه ساده و خام، سالهاست كه به انتظار نشستيم. به انتظار آن مرد آمد. آن مرد در باران آمد.

راهنمايی و دبيرستان رو خونده و نخونده و هنوز شلوارمون رو نمی‌تونستيم بكشيم بالا شديم يه چوپان دروغگوی اورجينال. هنوز خودمون و تن و بدن‌مون رو نمی‌شناختيم كه خيلی زود، واقعيت و اصل و اساس زندگی رو كه به دروغ و دغل بازی وصله پينه شده بود رو كشف كرديم. كرديم ديگه نكرديم؟! توی همون درس و مشقی كه خونديم و نوشتيم، دو به اضافه‌ی دو، تاريخ مشروطه، ستارخان و ميرزای جنگلی، فلات تبت و ايران، جذر و راديكال و مُشتق و هزار و يك كوفت و زهر ديگه، مگه غير اينه كه همه‌مون فقط مرام و منش چوپان دروغگو رو ياد گرفتيم؟! چوپانی بی‌سبب فرياد می‌زد گرگ آمد، گرگ آمد ... ولی خب باز هم ميگم كه ماها مقصر نيستيم! "

  ۲- يه اصطلاح انگليسي تازه ياد گرفتم اينه

Knock on wood به معني "  بزنم به تخته " مثال:

The children haven’t had a cold so far this winter,knock on wood

 ۳-یه خبری رو امروز توی سایت بي بي سي ديدم كه عينشو ميارم:

"برنامه عمران سازمان ملل متحد در آخرین جدول کیفیت زندگی، نروژ را در صدر و نیجر را در انتهای جدول خود قرار داده است. ایران در این جدول در رده 88 قرار دارد.

فهرست توسعه انسانی که هر سال توسط سازمان ملل منتشر می شود در ارزیابی 182 کشور معیارهای طول عمر، نرخ با سوادی، در صد دانش آموزان و تولید ناخالص داخلی (سرانه) را مد نظر قرار می دهد.

پس از نروژ، استرالیا و ایسلند در مقام های دوم و سوم جدول کیفیت زندگی قرار داشتند. در انتهای جدول هم افغانستان و سیرا لئون در کنار نیجر بودند.

برنامه عمران سازمان ملل گفته است وضع ایران نسبت به سال های قبل بهبود داشته است اما این بهبود بیشتر در زمینه های اموزشی و بهداشتی بوده تا زمینه های اقتصادی.

در این جدول آمریکا در مقام سیزدهم قرار داشته و بریتانیا در مقام 21، خارج از بیست کشور دارای کیفیت زندگی برتر دنیا قرار گرفته است. "

تا بعد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

۱-      قسمتی از کتاب دکتر پرایس پریچت(price Pritchett ) بنام  " تو (you ) به توان دو " رو براتون میزارم :

        " در اتاقی ساکت درمسافرخانه میلکرافت نشسته ام .مکانی کوچک و آرام که پشت درختان کاج    پنهان شده است . از تورنتو تا اینجا یک ساعت راه است. اواخر ماه جولای است. روز ازنیمه گذشته و من در حال شنیدن صدای مذبوحانه نبرد مرگ وزندگی هستم که از چند قدم ان طرفتر به گوش میرسد . مگسی دارد آخرین انرژی زندگی کوتاه خود را در تلاشی بی ثمر برای فرار از شیشه پنجره مصرف میکند . صدای برخورد بالهای مگس به پنجره حکایت از داستان جگر سوز تدبیر مگس دارد" سخت بکوش " .

اما چه فایده . از تلاش جنون آمیز مگس , امید به زندگی حاصل نمیشود . طعنه آمیز است . تقلای مگس , بخشی از ترفند تله است. امکان ندارد مگس آنقدر تلاش کند تا موفق شود از شیشه عبور کند . با این حال این حشره کوچک با تلاش و عزمی بی فرجام جان خود را در راه رسیدن به هدفش گذاشته است. این مگس محکوم به فنااست.در همین اتاق پنج قدم آن طرفتر درب باز است. این موجود کوچک تنها با ده ثانیه پرواز میتواند به دنیای خارج که در طلب آن است دست یابد .راه عبور ازموانع آنجاست . پنج قدم آن طرفتر.

 

سختر بکوش لزوما راه حل مناسبی برای رسیدن به دستاورد بیشتر نیست . اگر تمام امیدتان را برای پیداکردن راه نجات روی تلاش بیشتر از همیشه متمرکز کنین ممکنه فرصتهای موفقیت رو ازدست بدین . لازمه که یه طور دیگه رفتار کنیم.

 توجه داشته باشین که همون زمان وعمری رو که خدا دراختیار انیشتین و دکتر حسابی و ادیسون و نیوتن و ......قرارداده به ماهم داده ولی بازدهی ما با اونا خیلی فرق داره.

۲-      یه همسایه ای داریم که آقاهه از سوسک میترسه . به گفته خانومش , وقتی سوسک میاد خونشون آقاهه ودخترکوچولوشون میرن روی مبلها و میچسبن بهم و میلرزن و خانومه دمپایی به دست دنبال سوسکه میره .

 ۳- این بلاگفا دیگه منو دیوونه کرده . این منم

۴- چند روز بود نرسیدم صورتمو اصلاح کنم یکی گفت محاسنت چقدر زیاد شده منم خودمو زدم به اون راه و گفتم آدم بهتره محاسنش بیشتر از معایبش باشه

تابعد.......

+ نوشته شده در  شنبه 28 شهریور1388ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

اگر ميخواهيد به اهدافتون برسيد حتما بايد سختيهاي اونو تحمل كنيد . لطفا داستان جالب زير رو هم بخونين:

روزي باغباني در باغ خود مشغول كار بودكه ناگهان متوجه بيرون آمدن چند كرم ابريشم ازپيله خود شد . با دقت به آنها نگاه كرد وديد كرم اول با سختي فراوان از پيله خود بيرون آمد وبعد از چند لحظه شروع به پرواز كرد ودومي هم همينطور .

باغبان ديد كه كرمها با چه مشقتي از پيله خود بيرون مي آيند . او تصميم گرفت به كرم سوم كمك كند تا او سختي نكشد. پيله كرم سوم را شكافت تا در خيال خود به ان كرم كمك كرده باشد ولي زمانيكه اين كار را انجام داد ، كرم ديگر نتوانست پرواز كند وبه پروانه تبديل شود. برايش سوال پيش آمد و روزي دوست خود كه حشره شناس بود را ديد وموضوع را با او در ميان گذاشت . سپس آن فرد گفت :

زمانيكه كرم ابريشم از پيله خود به سختي خارج ميشود ماده اي از بدن كرم خارج ميشود كه وجود آن ماده در بدنش مانع پرواز كردن كرم ميشود وزمانيكه آن ماده از بدن او خارج ميشود آن كرم ميتواند پرواز كند و به پروانه تبديل شود وگرنه فلج ميشود.

ما هم اگر ميخواهيم پرواز كنيم بايد سختيهاي مربوط به هر كاري را تحمل كنيم.

تا بعد.....                                                                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 1:41 بعد از ظهر  توسط شهرام  | 

این مطلب رو توی وبلاگ یکی ازدوستان دیدم کپی شو میارم اینجا که شما هم بخونین . ولی واقعا مادر یه چیز دیگه است (یاد مادرم به خیر)

"وقتی توی بارون با لباسهای خیس رسیدم خونه،

برادرم گفت: چرا چتر نبردی؟!!

خواهرم گفت: خوب صبر میکردی تا بارون بند بیاد، بعد میرفتی بیرون!!!

پدرم با عصبانیت گفت: وقتی سرما خوردی، بهت میگم!

اما مادرم...

در حالی که موهام و خشک میکرد، گفت:

چه بارون بیخودی! نمیتونست صبر کنه تا بچه ی من برسه خونه؟"

تا بعد...

پ . ن:ازهمه دوستانی که برای پست قبلی نظر دادن و من نتونستم جواب بدم عذر میخوام .راستش دسترسی من به شبکه محدود شده(محل کارم )توی خونه هم که اصلا کامپیوتر مال دخترمه ونمیزاره من بهش دست بزنم تا روشنش میکنم اون میپره پشت فرمون و سی دی های خودشو میزاره و بازی میکنه(منم که مثل آمریکا هیچ کاری ازدستم بر نمیاد) تازگیها هم یه بازیه جدید گرفتیم به اسم فارم (مزرعه) که دیگه انقدر جالبه که خودمو خانومم هم میشینیم بازی میکنیم.شرمنده.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 7:58 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

1-      اول اينكه ميخواستم يك خاطره اززمان دانشگاه تعريف كنم . استاد درس رياضيات پيشرفته ما دكتر باباخاني بود از دانشگاه تهران . ايشون تعريف ميكرد ميگفت كه زماني كه دانشجو بوده توي آمريكا هم دوره اي هاشون از كشورهاي مختلف بودن . يكي از اونا ژاپني بوده كه بدو ورودش اصلا زبان انگليسي بلد نبوده و سر كلاس آنقدر سوال ميكرد كه اعصاب همه رو خورد ميكرد . ولي خوب نشون به اون نشون كه همين آدم آخر ترم نمره اش از همه بالاتر شدوماكس كلاس شد. نتيجه اي كه ميشه ازاين داستان گرفت اينه كه اراده و پشتكاره اين چشم بادامي هاست كه اونا رو به اينجا رسونده .

2-      ديروز يه جمله خوشگل از كوروش كبير خوندم گفتم اينجا بنويسم كه شما هم لذتشو ببرين :

دستهايي كه به ديگران كمك ميكنند مقدس ترند از لبهايي كه فقط براي آنها دعا ميكنند .

3-      توي يكي از كتابهاي كيو ساكي در مورد اديسون اينجوري نوشته :

پدر پولدارم به من گفت توماس اديسون لامپ را اختراع نكرد اون فقط طراحي لامپ را تكميل كرد وعيب هايش را برطرف كرد.قبل از اديسون افراد ديگري اينكار را كرده بودند ولي نمي تونستن ارزش تجاري لامپهاشون را توجيه كنن . به عبارت بهتر اونها بلد نبودن چطوري از اختراعشون پول در بيارن .ولي اديسون راهش رو بلد بود. اون واقعا بازار رو خوب ميشناخت و راه و رسم كاسبي رو بلد بود .او بعدها شركت جنرال الكتريك رو هم تاسيس كرده . پدر پولدارم تعريف كرد كه توماس در كودكي از مدرسه اخراج شد چون معلمان فكر ميكردند او از عهده درك مطالب بر نمي آيد.اون بعدها به يك ميليونر وموسس يك شركت چند ميليارددلاري تبديل شد.و.........

4-      آخر اينكه اين جمله روهم از دكتر مارتين بگم و رفع زحمت كنم:

       Take the first step in faith.you don’t have to see the whole staircase. Just take the first step.

اولين قدم رو با ايمان برداريد مجبور نيستيد تمام راه پله رو ببينيد . فقط كافيه كه اولين قدم رو برداريد.

 

تا بعد......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 8:56 قبل از ظهر  توسط شهرام  | 

چند وقته سرم خیلی شلوغه . شاید نتونم به این زودی ها آپ کنم .فقط اومدم یه مطلبی بگم وبرم :

آدم به اون چیزی که فکر میکنه و اونو با تمام وجودش حس میکنه و توی ذهنش تجسم میکنه حتما یه روزی  میرسه .شک نداشته باشین . روزش بستگی به خودمون داره که چقدر اون فکر وتجسم برامون مهم باشه و برای رسیدن بهش تلاش کنیم. پس بیاین به چیزهای با ارزش ومثبت فکر کنیم .

مادر ترزا میگه : مرا به راهپیمایی های ضد جنگ دعوت نکنید ولی اگر جایی راهپیمایی برای ایجاد صلح بودحتما می آیم .

تا بعد......

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط شهرام  |